تبليغاتX
داستانها(پیوستها)
شعر ها را در jab بخوانید
 

 

پیراهن آبی ات را می پوشی تا بیایی سر قرار. می دانی شنا بلد نیستم. به همین دلیل در تنهایی خودم غرق می شوم. توی کافه می نشینم و نخ به نخ از بسته ی سیگار کم می شود، کپسول کپسول گاز از فندکت. به نقشه ی ایران خیره می شوم. دماوند قله ای ست که با بهار شعر شده. دیگر از آن استفاده نمی کنم. فقط به آن خیره می شوم، شاید از رو برود و مثل این آدم برفی کمی کوتاه بیاید. سکوت که می کنم به نظر می رسد مرده ام.حرف که می زنم خیلی ها به عیسی ایمان می آورند. سعی کردم در گهواره حرف بزنم ولی نشد. اسم مادرم از شناسنامه ی پدرم بود و نیازی نمی دیدند حرف بزنم و از مادرم دفاع کنم. حالا توی کافه نشسته ام و حرف نمی زنم. کافه می تواند گهواره ی خوبی باشد. ولی برای این همه آدم غریبه، زنده نبوده ام که اگر حرف نزنم، مرده باشم. دوست دارم سد بشکند و تهران را ببرد، آب از زیر در کافه آب بیاید داخل. به تعداد مولکول های هیدروژن و اکسیژن، قهوه سفارش بدهد و همه باور کننئ دارم غرق می شوم. تهران در نقشه ی ایران آبی می شود تا پیراهنت را می پوشی. تهران پُر است از حیوانات آبزی. منتظری بیایم روی آب. نکند تو هم غرق شدی در تنهایی خودت. نفس که می کشی دو جزیره روی آب پیدا می شوند و می روند زیر آب پری پیراهن آبی! چون هنوز نیامدم روی آب نتوانستند این جزیره را کشف کنند. پس هنوز مانده یک ایران دشمن من باشند. چقدر شنا بلد نبودن خوب است. من و عیسی و این آدم برفی بیچاره منتظریم تا بهار نرسیده به آسمان برگردیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

با حضور اساتیدی چون :
دکتر ناصر حسینی مهر
دکتر مسعود دلخواه
دکتر خاکی
دکتر عطاا...کوپال
استاد جلال الدین معیریان
استاد بهرام شاه محمد لو
استاد محمد یعقوبی
استاد مریم سعادت
استاد مسعود احمدی
تینا آبش زاده
آزاده پور مختار
رضا موسوی


ثبت نام تا پایان فروردین ماه 1390
نشانی : تهران / خ جمهوری/ بعد از تقاطع حافظ/ خ سی تیر/ جنب بنیاد سینمایی فارابی / پلاک 67 واحد 1
تلفن تماس : 66714445 / 66712684/ 66705637
وب سایت : http://teatresevvom.com/
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 تنم صلیب کشیده تن تو را مریم      مقدس است هم آغوشی من و تو عزیز

 

بدنم را با میخ آویزان کرده اند. شدم عیسی که زنده، مرده می کردم. ذبح عظیم شدم، دیدم یحیی هستم. می گویم چه کسی حق دارد با تو ازدواج کند. با چاپ کتاب فهمیدم که باید به وحدت گروه ها فکر کنم. یک هفته جشن تولد خواهم داشت. و باقی پیامبران هم به همین نحو...من شما را کلافه کردم؟! وقت و بی وقت صبح بخیر و شب بخیر می گویم. با عصا برای گوسفندانم برگ می ریزم تا غذای حاضری بخورند. حاضری ترین قضای عالم، طلاق است که یعنی قرار نیست با هیچ مردی باشی.  منی که تازه مرد شدم بهترین گزینه هستم برای حذف. آیه آوردی، حدیث آوردم. این مناظره در حجره ی هیچ شیخ الاسلامی یافت نمی شود. خودت خواستی از پشت خط که فرار نیست با هم باشیم. خط شکسته شد، پیشروی کردیم. سربازان خودی موفق ترند. دیده بان ها دارند چشم چرانی می کنند، تا طعمه های بیشتری شکار شود. ما پیروزیم. این را آخرین پیامبری که آمده بود، گفت؛ که تو خودت خواستی از پشت خط. حالا هی اشک بریز تا سیم های تلفن زنگ بزند. من دارم کشتی می سازم ، شاید حیوانات، سالم به مقصد رسیدند. انسان ها به درک. با هم اشک می ریزیم به تنهایی خودمان. قول می دهم این بار عصا عمل نکند و همه ی مردان ایرانی غرق شوند تا مطمئن باشی، تنها می مانی. شب هفتمِ من نزدیک است، به جای آیه آیه سوره ی انبیا پیوست بخوانید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

نميدانم شايد همين بجه دايناسور منقرض شده بيشتر از من نياز به محبت دارد.

نميدانم شايد همان بجه دايناسور منقرض شده ام.

انقراض نسل هاي بشري يك تفكر تجريدي ست. دايناسورها از همين رو احساس نياز مي كنند.

نوع دايناسور يافت شده: متاهل استخواني درجه ي يك.

.......

چند سال بعد

.......

نفهميدم كه شايد تمام موجوداتي كه نسل رو به انقراضي داشتند، هنوز احاس نياز مي كنند. كشتي نوح مثل تايتانيك پُر از صحنه هاي عاشقانه بود. پسر نوح تايپيست خوبي بود. غرق شد و همه ي نامه هاي عاشقانه با دست نوشته شدند.

من فكر ميكنم چون دايناسور جا نشد نسلش منقرض شده. فيل را به زحمت جا دادند. جا براي پسر نوح هم نبود.

مي دانم كه هنوز عاشقم. نشد كه با هم ازدواج كنيم. حتي نوح در كشتي عاقد آورده بود. من، بجه دايناسور، پسر نوح، گلّه هاي گاو و گوسفند پدربزرگ منتظر بوديم كه بله بشنويم و برويم داخل كشتي و راه بيفتيم و برويم در كتاب هاي آسماني ماه عسل، كه گفتي من با آدمي كه استقلال ندارد زير يك سقف نمي روم (خانه هاي روكي هم وجود داشت. مثل كروكي خانه هاي مسقّف).

...........

همان چند سال بعد

............

نوع آدم منقرض شده: در دست اقدام است

نميدانم شايد همين بجه آدم منقرض شده بيشتر از من نياز به محبت دارد.

نميدانم شايد همان بجه آدم منقرض شده ام.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 عشق پیکار دشمن فرضی دل من موقعیت دشمن

این هدفهای پیش تعیین شد این گرا تحفه ای به تو از من

 

 

 

جواب نمی دهد. باید بروم گورم را گم کنم؟!یا توی قبر خودم درد بکشم؟! این قبر ها باید یک جوری به هم راه داشته باشد. زندگی آپارتمانی ارتباط اجتماعی رااز آدم می گیرد. هرکسی میرود یک گوشه از این چهاردیواری را می گیرد ومی کشد. حتما یک جوری به هم راه دارد.حتما الان من توی قبر نیستم که دارم به این چیزها فکر می کنم.

همین دیروزتمام مسافران خود رااتوبوسی برای چند دقیقه خالی کرد تا کمی خستگی درکند. برای این که خستگی ت بریزد باید خیلی ها را برای چند دقیقه بریزی دور. برای چند دقیقه خیلی ها را پیاده کنی. زمین هم خستگی در می کند. حتما زمین یک چهار دیواری را گرفته وکشیده. مرا ریخت دور، تورا پیاده کرد. بیمارستان هم همین کار را با آدم ها می کند. تا امروز این بیمارستان تخت دو نفره داشت. بیا باهم درد بکشیم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

 

مرگ من قصه مو باور می کنه که رسونده منو به آخر خط......

 

 

 

 

 

مرگ را طور دیگری نوشتم، فقط مردم. من و تو شبیه هم می میرم. چون راه طولانی بود، عزاداران عزیز بین راه توی یک قهوه خانه قلیان کشیدند. عزراییل حالا بعد من نفس کش می طلبید. همه خرج کردند و قهوه خانه را دود برداشت برد سوار اتوبوس کرد تا در کفن و دفن من شریک باشد. آن قدر خوش گذشته بود که دوست داشتم خیلی می مردم. قرار شد وقتی دفن شدم قهوه خانه را برگردانند و خودشان دلی از عزا دربیاورند. مرگ را طور دیگری نوشتم. پولش رفت به حساب قهوه خانه که داشت چوب خطم پر می شد. من هنوز هم دارم حساب پس می دهم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

ما دلمان به قوم موسی خوش باشد که از آسمان غذا می خوردند، به نفعمان نیست. بنشینیم از آسمان غذا بیاید بخوریم. ولی مریم فقط یک نفر است. آن هم تازه معجزه کرد که بی شوهر بچه دار شد. باید معجزه کرد تا همه چیز عوض شود به نفع هر دوی ما. باید زائید تا چیزی دستمان را بگیرد. اما من رفتن در دل ماهی را بیشتراز زائیدن دوست دارم. یونس هم معجزه کرد سالم از دل ماهی بیرون آمد. ولی مثل تو یک سری انگشت شمار که از زبان تاریخ مثل اصحاب کهف به خواب زمستانی خیلی ساله می روندتا امام زمانشان بیاید و بیدارشان کند و بگوید دمر نخواب این خواب شیطانی ست! در حالی که به این مسئله اشراف دارد، تغییر موقعیت در سر جای خواب باعث خشک نشدن بدنشان می شود تا با این کار درس اخلاقی داده باشد و تو هم خیالت راحت شود که قرار نیست کسی را بکشی. و هیچ سگی قرار نیست کسی را بترساند تا داخل غار نشود و خواب تو را به هم نزند. راحت بخواب کسی مزاحمت نمی شود. من هم آن قدر منتظر می مانم تا معجزه کنم. من تنها مردی هستم که قرار است سزارین شود در حالی که زایمان طبیعی را بهتر می داند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

وقتی من تهران نباشم تو هم تهران نیستی. پس وقتی من نباشم تو هم نیستی. مثل هیتلر که وقتی خواست شکست بخورد هم خودکشی کرد هم دستور دارد هیچ اثری از آنچه به او مربوط می شد باقی نماند. هیتلر هم نشدم که برایم بمیری. پس وقتی من هیتلر نباشم تو هم زنده می مانی. هیتلر یک زن و پنج دختر و یک پسر داشت که از دست داد وقتی شکست خورد. من حتی تو را هم ندارم که شکست بخورم. پس حتمن به همین دلیل هیتلر نشدم مثل تو که به همین دلیل زنده ای.

من آدم نیستم یک آدم لخت بودم. در زمستان ها شبیه درخت می شدم تا سایه ای نداشته باشم که بیشتر سردت نشود. شنبه قرار بود اول هفته باشد ولی هیچ فرقی با جمعه نمی کرد. زمین هیچ نوآوری برای چرخیدی ندارد. باز هم دم خورشید گرم بعضی وقت ها می گیرد. اگر بنا باشد هر چیزی که قشنگ بود تکرار شود پس چرا همه چیز تکرار می شود. اگر قشنگ باشد و تکرار شود دل زدگی می آورد. پس اگر برایم مهم باشد تکرار نمی کنم که باور کنی وقتی من نباشم تو هم  نیستی حتی اگر هیتلر شکست نخورد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

به من گفتی چه مرگته؟ دارم فکر می کنم. باید به کدامشان تن بدهم. تا عقلم قد نمی دهد، به این فکر می کنم که بیمارستان امام حسین (ع) خیلی راحت تر جواز کفن و دفن صادر می کند. قربان لب تشنه ات! من فقط لهجه ی مادربزرگها را دارم و همیشه چشم امیدم به تو بوده. شنیدم جواز همان براتی است که یا شما یا امام رضا(ع) می دهید. چند ماه پیش توی صحن اسماعیل طلا روبروی پنجره ی فولاد بحث جواز را مطرح کردم. سرتان را درد نیاورم. مثل این که یا نشد یا وقتی صادر شد فهمیدم جواز ساخت یک ساختمان پنج طبقه بود. من دیگر کلنگی نیستم و همان دختری که به من گفت چه مرگته؟، دیگر نمی تواند به من بگوید کلنگ. – تو هیچ وقت منو نفهمیدی یادته؟ من دنیا هستم و تو آدمی هستی که از بهشت بیرونش کردند. نمی خواهی بفهمی چون از بهشتت جدا شدی و همه ی این ها را از من می بینی. دفعه ی قبلی که از دست این دختر برایت نالیدم، همین جمله ها را به او گفتم. همان دفعه تمام تلاش خودم را کردم این چاه را پیدا کنم. اما آب برده بود و دست من همان دسته گلی بود که هیچ وقت از او نگرفتم. من به این چاه هیچ اعتمادی ندارم. خودت را به من نشان بده تا کمی مثل دو تا مرد حرف بزنیم و بگویم خسته شدم. اگر چاه می توانست مثل کوه صدا را برگرداند، بازهم می شد روی او حساب کرد. یکی این جواز ما را صادر کند. وقتی صدایت به جایی نمی رسد امید آن را نداری صدایت برگردد حتی اگر دل کوه باشی. داری به این فکر می کنی که این نامه را داخل چاه بیندازی و بعدا سوار اتوبوس شوی، شاید این بار به هیچ کدامشان تن ندادی و در رختخواب مردی. بدون هیچ گونه درد و خونریزی در کمترین زمان ممکن. این یک آگهی تجاری خوانده نشود، فقط نامه است. بقیه اش را برایت نوشتم که چگونه می توانی کمکم کنی تا به کسی برنخورد. خواهرم همیشه تو را یا صاحت صدا می زند و متهم می شود به هاپوکومار کارتون خونه ی مادر بزرگه که هزار تا قصه داشت. راستی تلویزیون نگاه می کنی؟ لااقل چیزی بگو تا جواب این دختر را بدهم که به من گفت چه مرگته؟!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

افسوس که این مزرعه را آب گرفته

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

 

 

 

 

شنیدم اگر سیزده به در سبزه گره بزنی یک سال حاجت روایی،  ولی من باور      نمی کنم. چون چند سال می شود به جای گره زدن می خوردمش.

- آخه این جوری نمی ری تو نوبت.

این را از زبان کسی شنیده بودم که می گفت حتمن همینطوره. خدا به فرشته هاش می گوید، این را که می بینید حالش خیلی بده، اورژانسیه. باید زودتر به حالش رسیدگی کرد. خدا زبان ما را خوب صحبت می کند. بعد سریع عزرائیل و میکائیل را صدا می زند و من به سرعت به مزایده گذاشته می شوم. هر کی بالاتر گفت، من مال اونم. حالا من به لهجه ی خدا حرف می زنم. عزراییل که فرشته ی مرگ بود ، میکائیل هم فرشته ی روزی، چه شود!؟

خدا به طرفه العین خودش را کنار می کشد که به هیچ کس بدهکار نباشد. منم که هیچ حساب کتابی با اون ندارم تا قیامت که سنگهام رو یک جا باهاش وابکنم. به همین خیال باش! شاید تا اون موقع چیزی ازش نمونده باشه. خدا به این جا که می رسد کمی لهجه دار می شود.

- مثل این که باور کردی باید به تو حساب پس بدم من! به تو. خدا کسی را مسخره نمی کند. خودش می داند زورش به من راحت می رسد پس زور نمی زند.

خدا زور عزائیل را زیاد کرد، به میکائیل مغز فراوانی خوراند. اینجاست که همه می گویند خدا به عدالت مشهور شده. این را هم خدا به دهان ما انداخته ولی در هر صورت من تو این مزایده قربانیم. می دونی که قربونی ها همیشه بدبختن. خدا هم می دونه ولی به روی خودش نمی آورد تا به کسی برنخورد، به من که برخورد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  |