تبليغاتX
داستانها(پیوستها)

داستانها(پیوستها)

شعر ها را در jab بخوانید

 

 

 

مرگ من قصه مو باور می کنه که رسونده منو به آخر خط......

 

 

 

 

 

مرگ را طور دیگری نوشتم، فقط مردم. من و تو شبیه هم می میرم. چون راه طولانی بود، عزاداران عزیز بین راه توی یک قهوه خانه قلیان کشیدند. عزراییل حالا بعد من نفس کش می طلبید. همه خرج کردند و قهوه خانه را دود برداشت برد سوار اتوبوس کرد تا در کفن و دفن من شریک باشد. آن قدر خوش گذشته بود که دوست داشتم خیلی می مردم. قرار شد وقتی دفن شدم قهوه خانه را برگردانند و خودشان دلی از عزا دربیاورند. مرگ را طور دیگری نوشتم. پولش رفت به حساب قهوه خانه که داشت چوب خطم پر می شد. من هنوز هم دارم حساب پس می دهم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

ما دلمان به قوم موسی خوش باشد که از آسمان غذا می خوردند، به نفعمان نیست. بنشینیم از آسمان غذا بیاید بخوریم. ولی مریم فقط یک نفر است. آن هم تازه معجزه کرد که بی شوهر بچه دار شد. باید معجزه کرد تا همه چیز عوض شود به نفع هر دوی ما. باید زائید تا چیزی دستمان را بگیرد. اما من رفتن در دل ماهی را بیشتراز زائیدن دوست دارم. یونس هم معجزه کرد سالم از دل ماهی بیرون آمد. ولی مثل تو یک سری انگشت شمار که از زبان تاریخ مثل اصحاب کهف به خواب زمستانی خیلی ساله می روندتا امام زمانشان بیاید و بیدارشان کند و بگوید دمر نخواب این خواب شیطانی ست! در حالی که به این مسئله اشراف دارد، تغییر موقعیت در سر جای خواب باعث خشک نشدن بدنشان می شود تا با این کار درس اخلاقی داده باشد و تو هم خیالت راحت شود که قرار نیست کسی را بکشی. و هیچ سگی قرار نیست کسی را بترساند تا داخل غار نشود و خواب تو را به هم نزند. راحت بخواب کسی مزاحمت نمی شود. من هم آن قدر منتظر می مانم تا معجزه کنم. من تنها مردی هستم که قرار است سزارین شود در حالی که زایمان طبیعی را بهتر می داند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

وقتی من تهران نباشم تو هم تهران نیستی. پس وقتی من نباشم تو هم نیستی. مثل هیتلر که وقتی خواست شکست بخورد هم خودکشی کرد هم دستور دارد هیچ اثری از آنچه به او مربوط می شد باقی نماند. هیتلر هم نشدم که برایم بمیری. پس وقتی من هیتلر نباشم تو هم زنده می مانی. هیتلر یک زن و پنج دختر و یک پسر داشت که از دست داد وقتی شکست خورد. من حتی تو را هم ندارم که شکست بخورم. پس حتمن به همین دلیل هیتلر نشدم مثل تو که به همین دلیل زنده ای.

من آدم نیستم یک آدم لخت بودم. در زمستان ها شبیه درخت می شدم تا سایه ای نداشته باشم که بیشتر سردت نشود. شنبه قرار بود اول هفته باشد ولی هیچ فرقی با جمعه نمی کرد. زمین هیچ نوآوری برای چرخیدی ندارد. باز هم دم خورشید گرم بعضی وقت ها می گیرد. اگر بنا باشد هر چیزی که قشنگ بود تکرار شود پس چرا همه چیز تکرار می شود. اگر قشنگ باشد و تکرار شود دل زدگی می آورد. پس اگر برایم مهم باشد تکرار نمی کنم که باور کنی وقتی من نباشم تو هم  نیستی حتی اگر هیتلر شکست نخورد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

 

به من گفتی چه مرگته؟ دارم فکر می کنم. باید به کدامشان تن بدهم. تا عقلم قد نمی دهد، به این فکر می کنم که بیمارستان امام حسین (ع) خیلی راحت تر جواز کفن و دفن صادر می کند. قربان لب تشنه ات! من فقط لهجه ی مادربزرگها را دارم و همیشه چشم امیدم به تو بوده. شنیدم جواز همان براتی است که یا شما یا امام رضا(ع) می دهید. چند ماه پیش توی صحن اسماعیل طلا روبروی پنجره ی فولاد بحث جواز را مطرح کردم. سرتان را درد نیاورم. مثل این که یا نشد یا وقتی صادر شد فهمیدم جواز ساخت یک ساختمان پنج طبقه بود. من دیگر کلنگی نیستم و همان دختری که به من گفت چه مرگته؟، دیگر نمی تواند به من بگوید کلنگ. – تو هیچ وقت منو نفهمیدی یادته؟ من دنیا هستم و تو آدمی هستی که از بهشت بیرونش کردند. نمی خواهی بفهمی چون از بهشتت جدا شدی و همه ی این ها را از من می بینی. دفعه ی قبلی که از دست این دختر برایت نالیدم، همین جمله ها را به او گفتم. همان دفعه تمام تلاش خودم را کردم این چاه را پیدا کنم. اما آب برده بود و دست من همان دسته گلی بود که هیچ وقت از او نگرفتم. من به این چاه هیچ اعتمادی ندارم. خودت را به من نشان بده تا کمی مثل دو تا مرد حرف بزنیم و بگویم خسته شدم. اگر چاه می توانست مثل کوه صدا را برگرداند، بازهم می شد روی او حساب کرد. یکی این جواز ما را صادر کند. وقتی صدایت به جایی نمی رسد امید آن را نداری صدایت برگردد حتی اگر دل کوه باشی. داری به این فکر می کنی که این نامه را داخل چاه بیندازی و بعدا سوار اتوبوس شوی، شاید این بار به هیچ کدامشان تن ندادی و در رختخواب مردی. بدون هیچ گونه درد و خونریزی در کمترین زمان ممکن. این یک آگهی تجاری خوانده نشود، فقط نامه است. بقیه اش را برایت نوشتم که چگونه می توانی کمکم کنی تا به کسی برنخورد. خواهرم همیشه تو را یا صاحت صدا می زند و متهم می شود به هاپوکومار کارتون خونه ی مادر بزرگه که هزار تا قصه داشت. راستی تلویزیون نگاه می کنی؟ لااقل چیزی بگو تا جواب این دختر را بدهم که به من گفت چه مرگته؟!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

افسوس که این مزرعه را آب گرفته

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

 

 

 

 

شنیدم اگر سیزده به در سبزه گره بزنی یک سال حاجت روایی،  ولی من باور      نمی کنم. چون چند سال می شود به جای گره زدن می خوردمش.

- آخه این جوری نمی ری تو نوبت.

این را از زبان کسی شنیده بودم که می گفت حتمن همینطوره. خدا به فرشته هاش می گوید، این را که می بینید حالش خیلی بده، اورژانسیه. باید زودتر به حالش رسیدگی کرد. خدا زبان ما را خوب صحبت می کند. بعد سریع عزرائیل و میکائیل را صدا می زند و من به سرعت به مزایده گذاشته می شوم. هر کی بالاتر گفت، من مال اونم. حالا من به لهجه ی خدا حرف می زنم. عزراییل که فرشته ی مرگ بود ، میکائیل هم فرشته ی روزی، چه شود!؟

خدا به طرفه العین خودش را کنار می کشد که به هیچ کس بدهکار نباشد. منم که هیچ حساب کتابی با اون ندارم تا قیامت که سنگهام رو یک جا باهاش وابکنم. به همین خیال باش! شاید تا اون موقع چیزی ازش نمونده باشه. خدا به این جا که می رسد کمی لهجه دار می شود.

- مثل این که باور کردی باید به تو حساب پس بدم من! به تو. خدا کسی را مسخره نمی کند. خودش می داند زورش به من راحت می رسد پس زور نمی زند.

خدا زور عزائیل را زیاد کرد، به میکائیل مغز فراوانی خوراند. اینجاست که همه می گویند خدا به عدالت مشهور شده. این را هم خدا به دهان ما انداخته ولی در هر صورت من تو این مزایده قربانیم. می دونی که قربونی ها همیشه بدبختن. خدا هم می دونه ولی به روی خودش نمی آورد تا به کسی برنخورد، به من که برخورد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

 

 

مویت سیاه بسته به سر بار گردنت

تصویری از تجمع یک سوگواری است.

 

 

 

 

دخترهای ساده غلتک های خدا هستند. با آنها می شود خیلی کارها کرد. موی خیلی از مردها را سفید کرد. اشک خیلی ها را درآورد. نفس خیلی ها را برید. ادبیات پراست از فعل هایی که برای خیلی ها کاربرد فراوان دارد. این ها فعل های خوبی نیستند. اما دخترهای ساده آدم های خوبی هستند. آدم های خوب که به دنیا می آیند، خدا دو تا فرشته براشان عقیقه می کنند. مهمانی می دهد. گوشت این ها را به در و همسایه خیرات می کنند. اما خودش نمی خورد. خود خدا دلش برای آنها تنگ می شود. چون دخترهای ساده ناز هستند. این یک امری ست که دو طرفه مصداق دارد. یعنی دخترهای ساده ی ناز، ساده تر از این ها نوشته می شوند. آنها اسم های ساده ای دارند، اما سخت به زبان می آیند. اسم های ساده همین دردسرها را دارد. این یک اتفاق محرمانه نیست. باور کنید به زبان نمی آیند. آنها آدم های اسم و رسم داری نیستند، فقط ناز هستند. دخترهای ساده از چشم آسمان می افتند. آنها چتر ندارند. ولی می دانند کجا فرود بیایند. آسمان خیلی صاف به نظر می رسد. کار دخترهای ساده بود. خدا با غلتک هایش زمین و آسمان را صاف می کند. حالا آنها برای صاف کردن زمین نفس می کشند. قبلن که گفتم آنها یک دسته دختر سه کاره هستند. دخترهای ساده غیرواقعی اند. به همین دلیل دوست داشتنی به نظر می رسند. اگر واقعی بودند به چشم هم نمی آمدند، حتی اگر از چشم آسمان افتاده بودند. اما کی گفته دخترهای ساده برای آنکه ناز بمانند باید سادگی خود را از دست بدهند. آخر غرور بی اندازه ی آنها که آنها را به چشم می آورد کار دستشان می دهد.خدا فقط از آنها صاف کردن انتظار دارد . فقط همین. ولی آنها سه کاره هستند. خدا دلش خیلی زود برای آنها تنگ می شود. چون دخترهای ساده نازشان برای خداست. درست است که جاهای دیگری خرج می کنند. اما خدا فقط خریدار باقی می ماند. چون خدا مو ندارد. گریه نمی کند. نفس نمی کشد. دخترهای ساده ی ناز آدم های خوبی هستند. وقتی می میرند، خدا دو تا فرشته ی دیگر جولوی پایشان قربانی می کند. جشن می گیرد. مهمانی می دهد. خودش هم می نشیند، می خورد. گوشت فرشته ها زیر زبان آسمانی ها مزه مزه می شود. آسمانی ها سیر می شوند. خدا آسمانی ها را سیر نگه دارد برای همیشه.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

تو درگير          

تو درگير خودت بودي. داشتي حقانيت خودت را براي استفاده ي صلح آميز از انرژي هسته اي ثابت مي كردي.من در بند خودم بودم. نفهميدي اين طرف جنگ شده كه خيلي به انرژي هسته اي نياز داشتم. مني كه خلع سلاح شده بودم مي توانستم تو را به ياد هر كشوري بياندازم. مي توانستي سلاح گرم به من بدهي تا اين جنگ كمي بيشتر طول بكشد و كودكانت را از زير آوارها در بياورم. شايدبه آينده ات اميدوار باشي. گفتي از من نخواستي كمكت كنم. فكر مي كردم خواستم و تو نتوانستي خطم را بخواني. چون نخواستم شيريني رسيدن به استفاده ي صلح آميز از خط هاي قبل را برايت به هم زده باشم. نخواستم كمكم كني. چون دور و برم پر بود از خبرنگارهاي بيكاري كه منتظرند نان شب خانواده ي نداشته اشان را دربيا ورند و برايت بد ميشد. آن وقت نمي توانستي سرت را بلند كني و دم از صلح بزني.     خيلي برام غصه خوردي. اين را از خط تو درگير خودت بودي مي توانستم بفهمم. سر هر ميز مذاكره اي كه نشستي از من حرف زدي و خودت را بيشتر در قلب من جا كردي. منم كه دربند جنگ بودم و خبرها به گوشم نمي رسيد. جنگ سر و صداي زيادي به پا مي كند. مثل اين كه هميشه به تو حسودي ام مي شد. من و تو مهر پيامبري داريم كه خيلي سرمان  دعواست. موسي هميشه به عيسي حسودي مي كرد، وقتي عيسي در گهواره حرف زد و حقانيت خودش را ثابت كرد در حالي كه موسي سر آب حتي نتوانست بگويد كمك. ولي مطمئن هستم خدا يه موسي يك عصا داد تا پدر دريا را درآورد تا هيچ بچه اي را سالم به جايي نرساند. تو هم نترس عزيز! هنوز معلوم نشده آن كه بر صليبش زدند خود عيسي بوده يا نه؟!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

 

اول خدا ز خلقت من قصد خیر داشت

بعدن نفس کشیدن من شر درست کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسب ها وقتی که می میرند آدم می شوند. اسب ها می میرند که آدم شوند. عالیجناب ها اسب دارند. عالیجناب ها اسب ها را آدم می کنند. رام نام دیگر آدم بود. خدا خوشش نیامد از این اسم. فرشتگان به رام سجده نکردند. پس اسب ها آدم نشدند. یک نفر به آدم سجده نکرد،شیطان شد. این همه فرشته که سجده نکردند، هیچ اتفاق مهمی نیفتاد. آدم از رام انتقام گرفت. انسان ها آدم می شوند، رام نمی شوند. اسب ها بعد از این که می میرند آدم می شوند. انسان ها وقتی می میرند چی؟ عالیجناب کسی است که انسان ها وقتی می میرند عالیجناب می شوند را می فهمد.

عالیجناب ها می دانند، نوشتن اسب کار آسانی است. فقط باید سواری بلد باشی. وقتی داغ می شوند می فهمند صاحب دارند و حالا حالاها نباید آدم شوند. اسب های عالیجناب صفت خوبی است وقتی اسب ها مال عالیجناب ها هستند. ته دنیا جایی ست که اسب ها از آدم ها انتقام بگیرند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

دو راه مانده برایم که اختیار کنم

دو راه : در بروم یا که نه فرار کنم

 

 

 

 

-         یادت نمی آید مگه نه؟. تو از سیگار بدت می آمد را گفتی- سر کلاس- شنیدم.

گفته بودی که حتی نمی توانی با یک سیگاری برای یک لحظه جایی بنشینی.    تو هم از سیگار بدت می آید. اما به خاطر خیلی مسائل مجبوری فعلن چیزی نگویی تا زمان همه ی سیگاری ها را ترک دهد. دود این چند سطر را برداشته شاید یا تو سر عقل آمدی یا تو کوتاه بیایی.

-    هوای قد بلند تو می کند دل من-  مگه نه!؟ شنیده بودم حافظ به درد می خورد، اما فقط شنیده بودم. - گوش اگر گوش من و ناله اگر ناله ی توست- حافظ و بقیه را به زور راه دادم. قدر خودت را بدان. تو هم قدر خودت را بدان. نیمی از این پیوست برای توست ونیمی دیگر را برای تو نوشتم. چند سطری صبر کردم تا هوا تمیزتر شد. پنجشنبه ی هفته ی پیش سر زدی به من تا نشکند دلم از تنهاییت. سری که هزار سودا دارد و دستمال نمی بندی شاید درد نگیرد. خیلی از آشنایان من سیگاری هستند. از ترس این که آتش پیدا نشود سیگار خود را با سیگار قبلی خود روشن می کنند. یعنی پشت به پشت خود. هفته ی پیش یادت نیست مگه نه که خیلی به تو سخت گذشت، تحمل این همه سیگاری؟ ولی برای تو فرق نمی کرد. چون داغی که بر دل داشتی امانت را بریده بود. مدل لاله اش حالم را به هم می زند. ولی برایم گل آورده بودند و تو سر مزار پرپرش کردی. چون نمی خواستی مثل همه جدید باشی. نوآوری به خرج دهی. به ازای فاتحه ای دسته جمعی ته سیگارها را روی سنگ قبر خاموش می کردند. مدل جاسیگاری اش را تا به حال کسی ننوشته بود. من با همه ی کسانی که می میرند فرق می کنم. تو چون از سیگار بدت می آمد نزدیک نشدی ولی تو وقتی همه رفتند ته سیگارها را جمع کردی. شمع ها را با نفسی که برایت نمانده خاموش کردی، شاید برسد به من که از دست مارها خلاص شوم. چون غیر از مار حیوان دیگری هنوز سراغم نیامده، حیوانی تکراری نوشتم.

-         یادت نمی آید مگه نه؟!

   پیوست عینیت های یک شاعر است که از دست ایجاز شعر خسته شده و دلش می خواهد پیوست بنویسد ولی کسی نمی خواند. یادتان باشد یک فاتحه را از من دریغ کردید . حالا نوبتم رسیده. یادت نمی آید مگه نه؟! 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

دفاعی داشتم از خود، دفاعی مثل بمب افکن

که از کشت کشاورزم هزاران کشته بر جا ماند

 

 

7 طبقه بالا رفتم تا یک تاییدیه بگیرم.

- 7 طبقه!

بروکراسی در آسمان ها هم پیداست. 7طبقه بالا رفتم تا بفهمم بروکراسی سهم آسمان ها هم هست. 7 طبقه 70 سال باید طول بکشد. من از کاغذ بازی بدم می آید. گفته بودم فرم فقط برای پر کردن است و کاغذ برای سیاه کردن.  وقتی روی زمین برای هر چیزی صف می ایستند، پس من هم باید فرمالیست باشم، جایی که پر کردن فرم 70 سال باید طول بکشد. من اولین نفری هستم که می خواهم بمیرم. سر صف هستم و پشت سر من کسی نمی ایستد مگر کسانی که می شناسمشان. اینجا برای مردن هم صف می ایستند، یعنی باید صف بایستند. حتی اگر من تنها نفری باشم که می خواهد بمیرد هم باید صف بایستم. –این یعنی تقدیر- آخر سر هم باید به تایید حضرت حق برسد. وقت قبلی گرفتن از مدیر کل سخت نیست، وقتی هیات مدیریه ای وجود نداشته باشد. ولی اگر تایید شوم و دستور بفرمایند تن به عزرائیل می سپارم. ازهر کجا که دوست داری شروع کن! بالاخره باید از دهانم تا نوک پایم بزنم بیروم. من دلم می خواهد بزنم بیرون، مدیر کل امضا نمی کند.

کسی که دوست دارم زنم باشد گفت برای انتقالی بهترین راه این است که زن بگیری. تمام راه ها را به سرعت می روی و تن به بروکراسی نمی دهی. با این که این خط پیوست بود، 7 طبقه بالا رفتن نمی خواست. با این شرط جایی منتقل می شوی که زنت هست، یا می خواهید زندگی کنید را بعدش خوانده باشی.

من باز هم دو راه بیشتر ندارم. مرد کسی باشم که برایم مرده  یا زنی بگیرم تا برایم بمیرد. این پیوست بود که قبرستان شده. با دست خودم به جای نوشتن درستش کردم. با همین دست هایی که از پیوست زدند بیرون یک بار نبش قبر کردم، بار دیگر کسی که دوست دارم زنم باشد را خاک کردم. چون که دوست نداشتم بیوه شود. "حالا هم منتظر دیگری هستم که این دست ها را بگیرد و بفشارد" این را مجید سعدآبادی گفت. کسی که  تازه پشت سر من صف ایستاده بود . من فقط پیش بینی کردم. همین!

من سوره ای نازل نکردم. برای دفاعی از خودم که حرفی برای گفتن هم ندارم. وقتی خدا برای گرفتن یک تاییدیه از دستم 70 سال با پا پیش می کشید با دست پس می زد، باید می ترسیدم تنها بمانم عزیز! من حتی نمی دانم سوره را با کدام سین می نویسند. ( می را بین سین نخوانید)، چه برسد به این که بتوانم بخوانم. در این سفره من سین دیگری پیدا کردم. چون مائده اسم دخترهای ایرانی ست، نیاوردم تا فکر نکنی هووت اینجاست.

- وقتی سوره ای نازل می شد، من تاییدیه ام را گرفتم. حالا هم که خبری از صورتت نیست من حکم انتقالی ام را گرفته ام.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  |